داستان های غمگین عاشقانه و گریه دار
من تنها نیستم هنوز خدارو دارم .....

بهترین و صمیمی ترین چتروم ایرانی یه سر بزنین


اینم لینکش بزن بیا


www.telesmchat.com

+ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 ساعت 11:38 توسط ☠ҊILԾԾ☠
بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام 

خب  این وبلاگ  برای    

ارامش  قلب  شماست  

خب  اگه داستان واقعی

عاشقانه خودتون  یا دوستاتون
 

   میخاید تو این 

وبلاگ    باشه  و  همه 

بخونن به این  ایدی 

 بفرستید


mniloofar75@yahoo.com






برچسب‌ها: مديريت
+ سه شنبه دوم مهر 1392 ساعت 9:0 توسط ☠ҊILԾԾ☠

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند

بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند

یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد!

دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد

ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت :

امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد . . .

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند

تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد

نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت

و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت

بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . . .

دوستش با تعجب از او پرسید:بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم

تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی

ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟

دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد

باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند

ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند

باید آن را روی سنگی حک کنیم

تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد . . .

+ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 23:26 توسط ☠ҊILԾԾ☠
+ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 23:22 توسط ☠ҊILԾԾ☠

من پریا23ساله وعشقم فرهاد27 سال.


سال 88داشگاهی که دوست داشتم تورشته موردعلاقم قبول شدم 


.دانشگاه طباطبایی روانشناسی بالینی.



تااون روزسرم تودرس وکتاب بودوالبته تودوران دبیرستانم یه تصادف 



کردم که باعث شدچندتا جراحی داشته باشم وهمین باعث شده بودکه به 


هیچ جنس مخالفی فکرنکنم،وارد دانشگاه شدم ترم اول خیلی خوب 


گذشت وکم کم داشت ترم دومم شروع میشه بااینکه دوروبرم 


پرازپسربود حتی نمیدیمشون چه برسه به فکرکردن بهشون خلاصه 


هرروزداشت میگذشت ومن کسی توزندگیم نبودودوستام که با عشقشون 


قرارمیزاشتن خندم میگرفت ومیگفتم عشق ؟؟؟؟؟همش کشکه


،هوس،بچگی و.............. .خلاصه ترم اول سال 90 داشت شروع 


میشدامابخاطرکاربابامجبوربودبره همدان خوب منم که دختریکی یه 


دونه 


مامان بابا که تااون روزهمه نازم رامیکشیدن نمیتونستم باهاشون 


نرم.خلاصه کارای انتقالیموگرفتم ورفتم همدان کم کم دیگه ترم داشت 


تموم میشدوقتی واردترم جدید شدم با یه گروهی آشناشدم که انجمن 


روانشناسی دانشگاه بودن عضوگروهشون شدم یکی ازروزا که رفتیم 


سرجلسه دلم یه طوری شده بود چی شده بود؟آره دلم پروازکرده بود 


پیش فرهادعشق اولم خیلی وابستش شدم ولی نمیتونستم بهش بگم 


چقددوسش دارم چون من دربرابر پسرا کمی مغرورم.هرروزکه 


میگذشت بیشترعاشقش میشدم وبیشتردوستش داشتم ولی افسوس که 


نمیتونستم بگم اون سال گذشت وروزایی که نمیدیدمش برام 


هزارروزمیگذشت وبعضی وقتا که بچه هاقرارمیزاشتن بریم اردویی 


جایی تاصبح ازذوق دیدنش خوابم نمیبرد.وسطای سال یه کارگاه داشتیم 


که مدرکاش دست من بود سال جدیدکه شروع شدفهمیدم فرهاد درسش 


تموم شده ودیگه نمیتونم ببینمش .یه روزکه جلسه داشتیم بابچه های 


انجمن وقتی وارداتاق شدم خشکم زدفرهاداومده بود به بچه ها سربزنه 


اونروزیکی ازبهترین روزام بود.وقتی که جلسه تموم شداومدپیشم گفت



بقیه در ادامه مطلب 


برچسب‌ها: داستان عشق, داستان عاشقانه, داستان واقعی, داستان گریه دار, داستان غمگین
ادامه مطلب
+ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 ساعت 16:18 توسط ☠ҊILԾԾ☠


برچسب‌ها: سرباز, غمگین
+ دوشنبه بیست و سوم دی 1392 ساعت 20:22 توسط ☠ҊILԾԾ☠

من ... و ١٧ سالمه! من ادمى بودم كه به هيچكس تا همين 


شش ماه پيش دل نبستم! 


به طور اتفاقى يكى از اشناهاى دوستمو كه اسمش امير بودو 


ميشناختم! بعضى وقتا ميديدمش اما اصلا ازش خوشم 


نميومد! تا اينكه بعد چندوقت توى نت پيداش كردم! و كاش 


هيچوقت جوابشو توى چت نميدادم! كم كم خيلى باهم جور 


شديم! اوايل مثل دادشم بود حتى داداش صداش ميكردم! اما 


بعد گفت كه دوست نداره منم ديگه بهش نگفتم! اونقد باهم 


راحت بوديم كه همه چيزو به من ميگفت و منم در همه 


صورت باهاش بودم! تا اينكه يه روز گفت دوست دختر 


گرفتم بالاخره(يه مدت بود با كسى نبود) ! من اول خيلى 


عادى گفتم ااا چه خوب اما بعد... بعد چند وقت احساس 

كردم 

نه نميتونم با اين احساس كه نميدونم چيه كنار بيام! 


يه روز رفتيم بيرونو به طور كاملا ناگهانى بوسش كردم و 


اونم همراهى كرد! بعد از اون روز من ديگه مثل قبل نبودم!! 


با خيليا بودم اما اون احساس.... 


بقیه در ادامه مطلب

برچسب‌ها: داستان عشق, داستان عاشقانه, داستان واقعی, داستان گریه دار, داستان غمگین
ادامه مطلب
+ جمعه بیستم دی 1392 ساعت 10:9 توسط ☠ҊILԾԾ☠

asheghane www.patugh.ir 11 عکس های عاشقانه و رمانتیک

سلام


داشتم از راه مدرسه ب خانه میامدم ک متوجه ی پسر شدم ک ب 


دنبالم 


افتاد اولش مثل بچه ها تند تند عرق میکردم تا رسیدم سرکوچمون 


شمارشو بای دست گل تحویل داد اولش دوستداشتم پارش کنم ولی 


بعدش 


ب خودم گفتم ن بزار زنگ بزنم بهش زنگ زدم باهام ابزارعلاقه 


کردیم


و منو وابسته خودش کرد ودوستیمون 6سال. طول کشید تای روز ک 


میشه روز1391.11.25روز والنتاین بود باهم ب بیرون رفتم هوا 


نسبط سرد بود یدفعه داشتیم راه میرفتم ک متوجه شدم از دهان 


ودماغ 


علی خون میاد سری بهش دستمال دادم و ماشین گرفتم سری اون ب 


بیمارستان رسوندم سری علی بستری کردن من مثل باران اشک 


مریختم 


وقتی اقای دکترامد ازش سوال کردم اقای دکترچیشد و دکترباصدای 


لغزنداش گفت خانم متاسفم اقای شما مبطلا ب سرطان خون هس 



همونجا دنیا ب سرم زهرمار شد


بقیه در ادامه مطلب


برچسب‌ها: داستان عشق, داستان عاشقانه, داستان واقعی, داستان گریه دار, داستان غمگین
ادامه مطلب
+ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ساعت 20:23 توسط ☠ҊILԾԾ☠
http://s3.picofile.com/file/7948822903/ds5d3s5ds.jpg

سلام


روز 6.3خرداد بود که اولین عشقمو پیداکردم از طریق دوستم مهناز 


اولین پسری بود ک باهاش حرف زدم .قرارشد ک برم و ببینمش. رفتم 


ودیدمش خیلی خوشگل بود ب دلم نشست ی ماه بود خیلی رابطمون 


خوب بود قراربود برج بعدی بیاد خاستگاری خیلی خوشحال بودم 


.دقیق

بقیه در ادامه مطلب 


برچسب‌ها: داستان عشق, داستان عاشقانه, داستان واقعی, داستان گریه دار, داستان غمگین
ادامه مطلب
+ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ساعت 9:41 توسط ☠ҊILԾԾ☠

سلام

.اسم من مازیار 18 سال دارم شاید بگید این بچه چی میدونه ازعشقوعاشقی ولی باید بگم 

من 

عاشق نمیشم اما اگه بشم بدجور عاشق میشم.میرم سراصل مطلب.درست 5سال پیش یه خانواده 


ی نچندان مذهبی یه خونه تو کوچمون گرفتن 5نفر بودن 3تا دخترباپدرومادریکی 

ازدخترا20سال 

داشت یکی دگه15واون یکی12  دیگه کوچه ی ماپر دختر شد6تا پسر بودیم 8تا دختر فرداش 

رفتم کوچه برای بازی داشتم با بچها فوتبال بازی میکردم.که دخترای کوچه هم سروکلشون 

پیداشد که چشمم به یکی افتاد  که چی بگم.اونقدر ناز بود که باور نمیکنید. دخترا که بعضی 

هاشونم باهام فامیل بودن اونو باماآشناکردن خلاصه فهمیدم اسمش نیوشاست اون روز گذشت 

شب شد باورتون میشه بگم شبو اونقدر بهش فکر کردم که هوا روشن شد.فردا که رفتم کوچه 

دیدم چه بزن برقصی راه انداختن بافامیلاشون تو حیاطشون  از اون روز همه میگفتن اینا 

خانواده 

خوبی نیستن ولی ازنظر من اونا بهترین کارو می کردن. بیخیال غموغصه آدمای باحالی بودن اما 

کارم سخت شد.رفته رفته بانیوشا خودمونی شدم منم به خودم خیلی میرسیدم اصلا متحول شده 

بودم  خیلی ازپسرا دوسش داشتن البته تو کوچه ی ما فقط من عاشقش بودم اون با هیچکس 

دوست نمی شد ولی بامن خوب بود.یه روز  توکوچه باهم حرف میزدیم که از پشت صدام زدن 

برگشتم که ببینم کیه یکدفعه یه 

                                     بقیه  در ادامه مطلب


برچسب‌ها: داستان غمگین, داستان عاشقانه واقعی, داستان گریه دار
ادامه مطلب
+ شنبه چهاردهم دی 1392 ساعت 21:7 توسط ☠ҊILԾԾ☠
ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻭ ﺑﻪ
ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ ...
ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺗﻮ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ
ﻣﯿﮑﻨﯽ ...
ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﮐﻪ ﭼﭗ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﻭ
ﻣﯿﺮﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻭ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺣﺴﻮﺩﯾﺸﻮﻥ
ﺷﺪﻩ ...
ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ
ﺳﺮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ، ﺑﺮﺍﺕ ﺻﻒ ﮐﺸﯿﺪﻥ
ﻭﮐﯿﻒ ﻣﯿﮑﻨﯽ ....
،ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﺕ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺟﻠﻮ ﭘﺎﯼ.ﻫﺮ ﺩﺧﺘﺮﯼ
ﺗﺮﻣﺰ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺑﻬﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺪﻩ ...
ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺭﻧﮓ ﺩﺧﺘﺮ
ﻣﯿﺮﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ...
،ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻓﺸﻨﺖ ﻭ ﻓﮑﺮ
ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺑﻬﺖ ﻧﻪ ﻧﻤﯿﮕﻦ ...
ﺑﻌﻠﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎﻡ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺒﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺟـــﻨــــﺲ
ﺍﺭﺯﻭﻥ ﺯﯾـــــﺎﺩ
ﻣــﺸـــﺘــــﺮﯼ ﺩﺍﺭﻩ...~

برچسب‌ها: داستان پند دار
+ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ساعت 10:51 توسط ☠ҊILԾԾ☠

سلام به همگی 

.من سن کمی دارم اما ازهمین حالا دردو باتموم وجودم حس کردم میدونم ومیفهمم که چقدر 


سخته کسی رو که به حد پرستش دوست داری ازدست بدی یعنی بهتره بگم بهت خیانت کنه 

وبره 

بعد توبمونی ویه دنیا غصه .خلاصه داستان زندگیمو براتون مینویسم شاید باورتون بشه عشق پاک

نیست.4سال تموم عاشق یکی بودم از ته قلبم اما نفهمیدم پشت اون چهره ش چ جونوری مخفی 

شده هروقت میدیدمش قلبم اتیش میگرفت اونم خیلی ادعا میکرد که منو دوس داره شاید همین 

باعث شد که بیشتر عاشقش بشم.خلاصه بعد کلی سختی وعذاب تازه فهمیدم که اجیر شده تا مثلا 

ابروی منو ببره ازون روز به بعد دیگه مثل مار زخمی شدم هرکی اطرافم میومد رو نیش میزدم 

.بچه ها عشق دروغه یعنی عشق واقعی دروغه.من داستان زندگیمو خیلی ساده وخلاصه براتون 

نوشتم اما زندگیم بیشتر ازاین چیزها عذاب اور بوده وهست .ببخشید که سرتون رو درد اوردم 

امیدوارم همتون به ارزوهاتون برسین به امید روزی که هیچکس در هیچ جای دنیا هیچئ غمی 

نداشته باشه ........تنهای تنها....


برچسب‌ها: داستان واقعی عاشقانه, داستان غمگین
+ چهارشنبه یازدهم دی 1392 ساعت 21:52 توسط ☠ҊILԾԾ☠
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩ؛ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﭼﻮﺑﯽ؛ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺁﺏ ﻧﻤﺎﯼ ﺳﻨﮕﯽ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ: -ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ؟ -ﻧﻪ. -ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ؟ -ﻧﻪ. -ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ -ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻥ. -ﭼﺮﺍ؟ -ﺟﻮﻥ ﻗﺸﻨﮓ ﻧﯿﺴﺘﻢ. -ﻗﺒﻼ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻦ؟ -ﻧﻪ. -ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﺪﻡ. -ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﯽ؟ -ﺍﺯ ﺗﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﺁﺭﻩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺩﻭﯾﺪ؛ﺷﺎﺩ ﺷﺎﺩ. ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ؛ﮐﯿﻔﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ؛ﻋﺼﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ!!!
منبع:

برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان غمگین
+ سه شنبه دهم دی 1392 ساعت 10:57 توسط ☠ҊILԾԾ☠
دلــــــم گرفـــــته

همه چیز را یاد گرفته ام !

.

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

.

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

.

تو نگرانم نشو !!

.

همه چیز را یاد گرفته ام !

.

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

.

یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !

.

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…

.

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

.

تو نگرانم نشو !!

.

همه چیز را یاد گرفته ام !

.

یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..

.

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!

.

یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

.

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….

.

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

.

اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …

.

که چگونه…..!

.

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …

منبع :پت و مت


برچسب‌ها: داستان غمگین, داستان گریه دار
+ یکشنبه یکم دی 1392 ساعت 19:39 توسط ☠ҊILԾԾ☠

به گزارش مجله اینترنتی کمونه ، داستان عاشقانه یک زن اهل پنسیلوانیا که نامزدش دچار جراحت مغزی شد ولی با وجود این ناتوانی باز هم تصمیم گرفت با او ازدواج کند، اکنون سروصدای زیادی به راه انداخته است.

لن و لاریسا مورفی اولین بار در سال ۲۰۰۵ در کالج با یکدیگر آشنا شدند و تصمیم گرفتند خیلی زود پس از فارغ التحصیلی از کالج در دسامبر سال ۲۰۰۶ با یکدیگر ازدواج کنند.

ولی پیش از آن زمان، حادثه ناخوشایندی پیش آمد. در ۳۰ سپتامبر همان سال لن در مسیر رفتن به سر کارش در پیتزبرگ دچار یک تصادف شدید شد.

او در آن تصادف دچار آسیب شدید مغزی شد، لاریسا ولی به جای ترک وی و ازدواج با یک مرد سالم، به خانه آنها نقل مکان کرده تا با خانواده لن از او مراقبت کند.

اگرچه لن نمی توانست حرف زده و ارتباط برقرار کند ولی او همچنان او را با خود به بیرون می برد. لاریسا در این باره می گوید:”من می دانستم او هنوز مرا دوست دارد. او نه می توانست حرف بزند و نه چیزی بخورد . در تمام مدت فقط من با او حرف می زدم.”

همچنان که حال لن رو به بهبودی می رفت، احتمال ازدواج قوی تر می شد. لاریسا تنها منتظر یک ارتباط از جانب لن بود تا بتواند با او ازدواج کند. همچنان که لن بهتر می شد، پدرش دچار سرطان مغزی شد.

بیماری پدر لن بیشتر لاریسا را تحت تاثیر قرار داد، زیرا می دانست او چقدر دوست دارد که آنها با یکدیگر ازدواج کنند. زمانی که لن تا حدی بهتر شد، لاریسا او را با خود به نزد دادگاه برد تا بتوانند جواز ازدواج بگیرند. به گزارش پرشین وی البته این ازدواج به موقع انجام نشد و پیش از آن پدر لن از دنیا رفت.

article-2479013-190F1EC500000578-719_634x380-470x281

لن پیش از تصادف

آنها در یک مراسم که تنها دوستان و خانواده حضور داشتند حضور پیدا کردند و لاریسا با لن که هنوز به شدت ناتوان است ازدواج کرد. او حتی باید در تمام مدتی که خطبه عقد را کشیش می خواند به او کمک می کرد تا بتواند بایستد. البته او باید در تمام کارهای روزمره به او کمک کند.

لاریسا می گوید:” ازدواج ما آن هم در دهه ۲۰ سالگی مان توام با ناراحتی های فراوانی بود، من دوستان و خواهرانم را دیدم که همگی با شوهران سالم ازدواج کردن ، در مراسم عروسی قدم به قدم آنها را همراهی کرده و در کنار آنها سوار بر ماشین عروس به کلیسا می رسیدند ولی با تمام این وجود ارزش آن را داشت تا با عشق زندگی ام ازدواج کنم.”

برای دیدن  عکس  بر روی ادامه مطلب کلیک کنید منبع:http://kamooneh.com/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8/


برچسب‌ها: داستان واقعی, داستان عاشقانه واقعی, داستان پند دار
ادامه مطلب
+ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ساعت 9:28 توسط ☠ҊILԾԾ☠
مریم دختری بود که هیچ موقع به عشق فکر نمیکرد زیرا عشق را

چیزی بیهوده می دانست. ولی به گل رز خیلی علاقه داشت و میدانست که

هرتعداد شاخه گل رز به چه معنی است.

اما هیچ وقت فکر نمیکرد که با همین گل های رز روزی عاشق کسی بشه.

تا این که روزی پسری به اسم آرش که مریم را عاشقانه دوست  داشت

و  از علاقه مریم به گل رز با خبر بود.

عشق خود را به او با تعداد گل هایی که به مریم میداد ابراز میکرد.

ماه اول به او روزی تنها یک شاخه رز(به معنی یک احساس عاشقانه برای تو)داد.

ماه دوم روزی سه شاخه گل به او هدیه کرد(به معنی دوستت دارم)

و در ماه سوم به او روزی پنج شاخه گل(به معنی بی نهایت دوستت دارم)تقدیم کرد..

آرش تا ماه ها به مریم پنج شاخه گل میداد.منبع:http://fooo.blogfa.com/post/93

برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان دوست داشتن, داستان مرگ عشق, داستان گریه دار, داستان غمگین
ادامه مطلب
+ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ساعت 9:22 توسط ☠ҊILԾԾ☠
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.


سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.


حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.


وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.


سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....


می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.

منبع:انجمن دانش اموزان و دانشجویان دانش فروم


برچسب‌ها: داستان رفاقت, داستان مرام, داستان معرفت
+ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ساعت 7:42 توسط ☠ҊILԾԾ☠

گفتم:میری؟



گفت:آره




گفتم:منم بیام؟




گفت:جایی که من میرم جای 2 نفره نه 3 نفر 




گفتم:برمی گردی؟ 




فقط خندید 




اشک توی چشمام حلقه زد 




سرمو پایین انداختم 




دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد




گفت:میری؟




گفتم:آره




گفت:منم بیام؟




گفتم:جایی که من میرم جای 1 نفره نه 2 نفر 




گفت:برمی گردی؟ 




گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره 




من رفتم اونم رفت ولی اون مدتهاست که برگشته 




و با اشک چشماش خاک مزارمو شستشو میده

منبع:http://www.sadstory.blogfa.com/


برچسب‌ها: داستان غمگین, داستان عاشقانه, داستان گریه دار, داستان میرم
+ سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 ساعت 6:32 توسط ☠ҊILԾԾ☠
اولش زیر بار نرفتم

یه چند مدتی چت کردیم بعدش  مخالف میل باطنیم شمارمو بهش دادم


 جواب یکیو دادم


 هر روز بی توجه تر میشدم و اون وابستهتر


تا اینکه یه روز با بغض گفت نرجس من تورو واسه دوستی دو روزه نمیخوام


چرا نمیخوای بفهمی؟/


گفتم خب که چی؟


گفت یعنی میخوام برای همیشه کنارم باشی..


گفتم فعلا زوده برای این حرفا


گفت من امسال دارم برای کنکور میخونم


در ضمن 4 ماهه باهمیم کجاش زوده؟


ازم خواست بهش یه فرصت بدم منم اینکارو کردم


کم کم سعی کردم بهش دل ببندم


هر روز بیشتر دلبسته میشدم


کم کم ازش خوشم میومد...


 دیگه نمیتونستم زیاد بهش بزنگم


فقط گه گه گاهی از گوشی مامانم ابجیم


یا تلفن خونه بهش زنگ میزدم


بعد چند ماه گوشیمو بهم پس دادن


اما من هنوز با اون در ارتباط بودم


اون رفت داشنگاه اصفهان


ما برای تمام زندگیمون اینده حال همه چی برنامه ریختیم


همه بهمون میگفتن لیلی و مجنون


هرکی باهاش حرف میزد

بقیه در ادامه  مطلب 

منبع :http://moji-tanha.blogfa.com/post/4


برچسب‌ها: داستان واقعی گریه دار, داستان عاشقانه, داستان خیانت, داستان غمگین, داستان جدایی
ادامه مطلب
+ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ساعت 11:27 توسط ☠ҊILԾԾ☠
داستان واقعی ، دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچه گی با هم بزرگ

 شدن و اسمشون رو هم بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسره 

هم جواد ، جوادو مریم خیلی همدیگه رو دوست داشتن جوری که هر روز 

باید همدیگه رو میدیدن جواد همیشه مواظب مریم بود و اگه کسی مریمو 

اذییت می کرد اون پشتشو میگرفت حالا هر کی باشه چه مادر مریم چه 

پدر یا داداشش باشه یه دفه خانوم معلم مریمو تنبیه کرده بود جواد هم 

فهمیده بود و معلم مریمو با سنگ زده بود ، اگه پارک میرفتن باید با هم 

میرفتن اگه جواد میرفت تو مغازه چیزی بگیره برا مریم هم میگرفت حتی 

عروسک هم براش میخرید مریم هم همینطور ، هیچکدومشون هم پولدار 

تموم کردن و اینجا بود که طرز فکرها عوض میشه و سختیهای زندگی رو 



درک میکنن طوری که رو عشقهاشون هم تاثیر میذاره مریم دختر قشنگی 

شده بود جواد هم واسه خودش مردی شده بود جواد هم کار میکرد هم 

درس میخوند مریم هم محکم درس میخوند تا دانشگاه قبول بشه از قضا 

مریم دانشگاه قبول شد ولی جواد قبول نشد اینجا بود که دانشگاه بین دو تا 

عاشق فاصله انداخت قرار شده بود بعد از دبیرستان عقد کنن ولی مریم هی عقدو عقب مینداخت

ادامه مطلب

برچسب‌ها: داستان رمانتیک, داستان عشق, داستان عاشقانه, وابستگی, داستان واقعی
ادامه مطلب
+ پنجشنبه هفتم آذر 1392 ساعت 10:42 توسط ☠ҊILԾԾ☠


مادری که دنیا هیچوقت اورا فراموش نمیکند

مادری که دنیا هیچوقت اورا فراموش نمیکند :

وقتي گروه نجات زن جوان را زير اوار پيدا کرد , او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده , زانو زده و حالت بدنش زير فشار اوار کاملا تعقيير يافته بود . ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياورند که گرماي موجودي ظريف را احساس کردند . چند ثانيه بعد سرپرست گروه ديوانه وار فرياد زد :بياييد , زود بياييد ! يک بچه اينجاست . . بچه زنده است .  


وقتي اوار از روي جنازه مادر کنار رفت دختر سه_چهار ماهه اي از زير ان بيرون کشيده شد . . نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود . مردم وقتي بچه را بغل کردند , يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روي صفحه شکسته ان اين پيام ديده ميشد : عزيزم , اگر زنده ماندي , هيچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامي وجودش دوستت داشت . . .



برچسب‌ها: داستان مادر, داستان عشق مادر
+ پنجشنبه سی ام آبان 1392 ساعت 19:11 توسط ☠ҊILԾԾ☠

یه روز بهم گفت: 

«می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»


بهش لبخند زدم و گفتم: 


«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»


یه روز دیگه بهم گفت: 


«می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»


بهش لبخند زدم و گفتم: 


«آره می‌دونم فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام»


یه روز دیگه گفت: 


«می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه


بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»


بهش لبخند زدم و گفتم: 


«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»


یه روز تو نامه‌ش نوشت: 


«من اینجا یه دوست پیدا كردم آخه می‌دونی؟من اینجا خیلی تنهام»


براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم: 


«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»


یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:


«من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»


براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: 


«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»


حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم


و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه 


(من هنوز هم خیلی تنهام)


برچسب‌ها: داستان غمگين, داستان تنها
+ پنجشنبه سی ام آبان 1392 ساعت 19:0 توسط ☠ҊILԾԾ☠

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

 کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

 زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک

برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی


برچسب‌ها: داستان عشق, داستان کوروش کبیر
+ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ساعت 8:45 توسط ☠ҊILԾԾ☠

یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند ولی بعد که روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.


برچسب‌ها: قصه ی عشق, داستان عاشقانه, عاشق فقیر
+ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ساعت 8:41 توسط ☠ҊILԾԾ☠
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود. دختری جوان ،رو به روی او ، چشم از گلها بر نمیداشت. وقتی به ایستگاه رسیدند ، پیرمرد بلند شد و دسته گل را به دختر داد و گفت: ((میدانم از این گلها خوشت آمده ، به زنم میگویم ، دادمشان به تو . گمانم او هم خوشحال میشود.))
دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پائین می رفت و
وارد قبرستان کوچک شهر میشد .

برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان غمگین, داستان پند دار, داستان عشق, داستان ناراحت کننده
+ چهارشنبه هشتم آبان 1392 ساعت 11:30 توسط ☠ҊILԾԾ☠
972c2c4dbbbd36d923511f2fc6aef0f4-425دُختری پشت یک هزار تومنی نوشته بود:

پدرم واسه همین پولی که پیش توست

مرا یک شب به دست صاحب خانه مان سپرد..

خدایا چقدر میگیری شب اول قبر قبل از

اینکه تو سوال کنی من بپرسم چــــــــــــــــــــراا؟؟؟

منبع:http://www.niusha75.blogfa.com/

+ جمعه سوم آبان 1392 ساعت 21:57 توسط ☠ҊILԾԾ☠
پسری به دختر که تازه باهاش دوست شده بود میگه.
امروز وقت داری بیای خونمون؟
دختره:مامانم نمیزاره با چه بهونه ای بیام؟
پسره: بگو میخوام برم استخر
دختره اومد خونه ای دوست پسرش
پسر ..تو که اومدی استخر باید موهات خیس باشه برو حموم موهاتو خیس کن
دختره وقتی میره حموم پسر یک یکی به دوستاش زنگ میزنه .....
پسر و دوستا یک یکی میرن حموم
یکی اخری که میره حموم بعد 1تا 2ساعت
دیدن خیلی دیر کرده
رفتن حموم دیدن دختره وپسره رگ دستاشونو با هم زدند و گوشه ای حموم افتادن و گوشه ای حموم پسر  با خون  اش نوشته


نامردا خواهرم بود


برچسب‌ها: داستان واقعی, داستان غمگین, داستان ناراحت کننده, داستان سوزناک
+ جمعه بیست و ششم مهر 1392 ساعت 9:32 توسط ☠ҊILԾԾ☠

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است....


بقیه در ادامه مطلب


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان غمگین, داستان پند دار, داستان عشق, داستان ناراحت کننده
ادامه مطلب
+ جمعه بیست و ششم مهر 1392 ساعت 9:18 توسط ☠ҊILԾԾ☠
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.

حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.

منبع:http://www.ashpazonline.com/weblog/nima204/326507


برچسب‌ها: داستانی از عشق واقعی زن و شوهر, عاشقانه, داستان بخشش, داستان پند دار
+ جمعه بیست و ششم مهر 1392 ساعت 9:8 توسط ☠ҊILԾԾ☠
سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود

پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...

راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..

دلش واسش یه ذره شده بود..

تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت

باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن

دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت:

من دیرم شده زودی باید برم خونه...

همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت...

پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد

دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد...

حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت :

وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...

خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد ....

دخترک هراسان و دل نگران بود...

در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود..

هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد

وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد
پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت

اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت
دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.

پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی...

بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود...

لبخندی زد و به روی خود نیاورد...

چند دقیقه ای را با هم سپری کردن

و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..

این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..

معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ،

اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........

کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..

پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد
و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود

http://www.ashpazonline.com/weblog/dardodel/55692


برچسب‌ها: داستان عاشق واقعی
+ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ساعت 7:52 توسط ☠ҊILԾԾ☠